محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2275
تاريخ الطبرى ( فارسي )
داد و مسلمانان نيز او را دل دادند كه صبورى كند و با تكيه به اقتدار خداى مقاومت كند گفت : « خدايتان رحمت آرد برويد و بر در بمانيد و كسانى كه از آمدن پيش من ممنوع شدهاند با شما فراهم شوند . » آنگاه كس پيش طلحه و زبير و على و كسان ديگر فرستاد كه بيايند كه فراهم آمدند و از فراز خانه بر آنها نمودار شد و گفت : « اى مردم بنشينيد . » و همه ، چه جنگجويان غريب و چه مردم مقيم ، نشستند آنگاه گفت : « شما را به خدا مىسپارم و از او ميخواهم كه از پس من خلافت را براى شما نيكو كند . به خدا پس از اين روز پيش كسى نمىروم تا خدا قضاى خويش را دربارهء من بسر برد . اينان و كسانى را كه آن سوى در منند به حال خود ميگذارم و تعهدى نميكنم كه بر ضد شما و در كار دين خدايا دنيا دست آويز كنند تا خداى عز و جل هر چه ميخواهد دربارهء من مقرر كند . » آنگاه به مردم مدينه گفت : « برويد » و سوگندشان داد كه همه برفتند بجز حسن و محمد و ابن زبير و امثال آنها كه به دستور پدران خويش بر در نشستند و بسيار كس به آنها پيوستند و عثمان در خانه بماند . ابو حارثه گويد : محاصره چهل روز بود و حضور مخالفان هفتاد روز بود . و چون هيجده روز از چهل روز گذشت سوارانى از سران قوم بيامدند و خبر آوردند كه كسانى از ولايات آمادهء حركت شدهاند : حبيب از شام و معاويه از مصر و قعقاع از كوفه و مجاشع از بصره . در اين هنگام ميان عثمان و كسان حايل شدند و همه چيز حتى آب را از او منع كردند . على چيزى براى وى ميفرستاد . دستاويز ميجستند اما نيافتند . در خانهء او سنگ انداختند كه آنها نيز سنگ پرتاب كنند و بگويند با ما به جنگ آمدهاند و اين به هنگام شب بود . عثمان بر آنها بانگ زد : « مگر از خدا نمىترسيد ؟ مگر نمىدانيد كه در خانه بجز من نيز كس هست ؟ » گفتند : « نه به خدا ما سنگ نينداختيم » گفت : « پس كى انداخت ؟ »